|
نه تنها من تو هم دنیای دردی نه من تنهام تو هم تنها وسردی
|

دوباره شعر می گویم و می دانم نمی دانی
و شاید هم زبانم لال شعرم را نمی خوانی
دوباره شعر می گویم پس از یک بغض درد آلو د
پس از یک عصر یخبندان خودت که خوب می دانی
هوا بارانی و مرموز و لب هایم ترک خورده
دو چشمم خسته و خشکند چرا ای اشک نمی باری
همه محو تماشایند............... می گویند تو می آیی
تو را هرگز نمی بینم و شاید هم نمی آیی...
صدایم کن...... از اینجا سخت بیزارم
چر ا سوهان عشقت را به روح من نمی سایی ؟
خدایم ر ا قسم دادم به چشم ابری ام شاید
به خوابت آیم آن لحظه که تو آشفته می خوابی
در این تنهایی ام بی تو برایت اشک می ریزم
و تو چشم مرا هرگز به یاد خود نمی آری..
غزل می گویم اما حیف که می ماند در این دفتر
غم رسوایی از عشقی که می دانم نمی دانی
غزل هایی که رازم را همیشه فاش می سازند
غزل هایی که می گویم و تو هر گز نمی خوانی

زندگی آخــــــــــر سر آيد، بندگی در کار نيست
بندگی گــــــر شرط باشد، زندگی در کار نيست
گــــــــــــــر فشار دشمنان آبت کند مسکين مشو
مرد باش ای خسته دل، شرمندگی در کار نيست
با حقارت گـــــــــــــر ببارد بر سرت باران دُر
آسمان را گو برو، بارندگی در کـــــــــار نيست
گـــــــــــر که با وابستگی داران اين دنيا شوی
دورش افگن، اين چنين دارندگی در کار نيست
گــــــــــــر بشرط پايکوبی سر بماند در تن ات
جان ده و رد کن که سر افکندگی در کار نيست
زنــدگی آزادی انســــــــــــان و استقلال اوست
بهر آزادی جــــــــدل کن، بندگی در کار نيست.

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
رفتنت آتش به جانم زد،احساسم را خاکستر کرد و نگاهم را به جاده هاي غربت دوخت
ديگر مجالي براي سرودن از عشق و دوستي باقي نمي ماند.
آري وقت تنگ است بايد از جدايي ها بسراييم.
از تنهايي و از رهگذري که روزي آمد ودل را با خود به دياري مبهم کشاند و همين که
متوجه شدم در ديار عشق قرار دارم و در استخر ماهي هاي کوچک دوستي، چمدان
فرهادي را بست و با کوله باري از درد و رنج که به من تحميل مي کرد،رفت.
قسم به آن تبسم کوچک که در آخرين لحظات به روي بام لبانت نشاندي که ديگر گريه
نخواهم کرد و غصه نخواهم خورد.
آري به شرافت آرش ها سوگند،به سلوک نسترن عاشق،به يک رنگي جويباران و به
باراني که از آسمان چشمانم فرود مي آيد و چون سيلابي مي جوشد و گرد غم را از
وجودم مي زدايد سوگند، که دسته گل ياد تو را همواره روي
طاقچه ي عاطفه و رو به خورشيد وفا خواهم گذاشت.
مي خوام از دوست داشتن بگم
از دوست داشتن تو و خودم بگم
دوست داشتن براي من يه واژه بود
مثل موج تو دريا سرگردون بود
به وقت تنهايي سراغش ميرفتم
وقت خوشي فراموشش مي كردم
تو روزاي ابري
پشت پنجره واسي آدم برفي بيچاره
دل مي سوزندم
چون خودمو مثل اون تو حصار مي ديدم
وقت بهار
دنبالت مي گشتم
دنبال اداي دوست داشتن گلها
زير بارون مي رقصيدم
اما هيچي ازش نمي فهميدم
اما با اومدن تو
همه چيز عوض شد
رنگ گلها
خواب زندگي
رنگ ديگي شد
دفتر مشقم هر شب با اسم تو پر شد
رنگ نقاشيام رنگ چشماي تو شد
شبا تو خواب روياي من
نوازش دستهاي گرم تو شد
تو خواب و بيداري
تو زندگي و رويا
فقط يه آرزوي كوچيك دارم
يه آرزوي كوچيك وشایدم محال
خدايا از آن مي ترسم که مبادا به غير تو بنگرم …
از آن مي ترسم که باز فراموشت کنم، با اینکه تو فراموش نخواهي کرد ...
خدايا مي خواهم مثل خودت باشم و فراموش نکنم حقيقت را ...
خدايا حيران و سرگردان توام، تو نيزکمکم کن که واله و مجنون گردم ...
خدايا مي خواهم تو خدايم باشي نه دنيا، که دنيا نيز خداي بسيار است ...
خدايا آزاد و رها هستم و در اين رهايي تو را ديدم، که فرد محبوس در دنيا تو را نخواهد ديد ...
ای خدای بزرگ ...
هر روز به یادمان بیاور ...
که از میان همه ی نعمت هایی که به ما ارزانی داشته ای بالاترین آن محبت است ...
خدایا ...
دل هایمان را بگشا
نه فقط به روی نزدیکان مان
بلکه به روی همه انسان ها ...
ای خدای مهربان...
یاری مان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم ...
یاری مان کن تا شکیبایی ، همدلی و مهربانی کنیم ...
خدایا از این همه بی کسی به درد آمده ام
و در این شبی که ستاره ها یش را نمیشه شمرد به تو پناه میاورم ...
چرا که شاید ستاره ها مرا در خود جای دهند ...
نمیدونم تنهایی من با شمردن ستاره ها تموم میشه یا نه ...
نمیدونم ستاره ها یه غریبه رو تو خودشون جای میدن یا نه ...
گریه هایم چه غریبانه و اشکهایم چه سوزناک بود ...
ولی حیف ابرهای آسمونت با بارشی سیل آسا اونو محو کرد ...
و چه اشکهایی که در دلتنگی کسی به زمین ریخت که میتونست بارون آسمونی باشه ...
خدایا ...
دیگر دلم اگه بگیره بارونی نمیشم تا قطرات بارونت و به من نیز برسونی ...
دیگر کمبود عاطفه و محبت رو از کسی نمیخوام ...
دیگه اینبار می خوام خودت منو ببینی نه فرشته هات ...
کاش دیگه بدونی من نیاز به کمک خودت دارم نه هیچ کس دیگه...
دیگه دلتنگ کسی نیستم و ...
و می دونی من با بارون تو سیر میشم ...
حال دستهای گل آلودم را به سوی تو دراز میکنم تا ...
و هر گاه تو را میبینم چشمانم اشک آلود می شود ....
خدایا تو را به دل شکسته ام قسم ... مرا بازهم ببین ... مرا ترک نکن ...
قول بده ... هیچ وقت ترکم نکنی ...
باور کن دست هایم تنها از گرمای دستان تو گرم است ...
آمین ...

سلامت را نميخواهند پاسخ گفت،
سرها در گريبان است.
كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،
كه ره تاريك و لغزان است.
و گر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون،
كه سرما سخت سوزان است.
نفس كز گرمگاه سينه ميآيد برون، ابري شود تاريك.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم،
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است… آي …
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخگوي. در بگشاي!
منم من! ميهمان هر شبت. لوليوش مغموم.
منم من، سنگ تيپا خورده رنجور.
منم، دشنام پست آفرينش، نغمهء ناجور
نه از رومم، نه از زنگم. همان بيرنگ بيرنگم.
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم.
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد.
تگرگي نيست، مرگي نيست.
صدائي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه ميگويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت ميدهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست.
حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهانست.
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است.
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبار آلود مهر و ماه،
زمستان است.
بعد من روزی اگر بغض گلویت را فشرد
پای احساست اگر بر سنگ خورد
یا اگر یكروز دستان تو هم
.......................... گرمی دست كسی را در میان خود ندید
ونداران هنگام تلخ
كز فضای سینه ات جز آه آتشناك ،
.............. چیزی را نمی داد گذر
............................................. یادی از این عاشق افسرده كن
بعد از من روزی اگر زین كوچه ها
مرد تنهایی گذشت
در نگاه او اگر برق نیاز
بر دو پایش پینه بود
................................. یادی از این خسته دلمرده كن
روزگاری بعد از این
شاخه خشكی اگر دیدی بباغ
یا گل پژمرده ای دیدی به خاك
................................. بلبل افسرده ای دیدی بشاخ
اشك را در گوشه چشم غریبی یافتی
...................... عابری را دیدی و نشناختی
................................................ یادی از این شاعر پژمرده كن
گر شبی تنها شدی در خلوتی
یافتی از بهر گریه مهلتی
لیك ،اشكی گونه ات را تر نكرد
.................. درد خود را با خدا گفتی ولی باور نكرد
روزگاری بعد از این
.......... گر تو هم عاشق شدی
.....................یاد كن از من كه دیگر نیستم ......

دوست دارم که خودم باشم و تنها باشم
پشت یک پنجره ، سرگرم تماشا باشم
بی تَکَلُّف بنشین ، داد بزن ، راحت باش !
که برانم ، پس از این ، سخت شکیبا باشم
شیشه طاقت من ، مثل دلت سنگ شده
خوش نداری ، من هم مثل تو آیا باشم؟
پیش آرامش من طوفانی شو ، تا من
آسمان باشم و آیینه ی دریا باشم
نه ! ــ چه گفتم ؟ دریا ؟ ــ جوی حقیری و مباد
به تو آلوده شوم ، با تو ، به یک جا باشم
حُرْمَتِ آیینه ام ، زیر غرورت لِه شد
روی تو ، هیچ نمی خواست که بینا باشم
آه ...! بگذار که من نیز به جادوی غزل
بهمنی وارترین شاعر دنیا باشم
ديگر هوايي براي تنفس نيست
قاضي سرنوشت من،
عاقبت خواستي تا رعشه هاي مرگ را بر اندام بي تابم نظاره كني؟من دیگر تاب ماندن ندارم باید رفت....
خسته ام دیگر کمکی از دست یاری بر نمی آید....
دیگر دوستان نیز خسته اند از روی من......
دیگر یاران توان شنیدن صدایم را ندارند......
شتاب ...کن شتاب کن........
دیگر توان زیست نیست باید رفت و آرام گرفت....
کجای ای قاضی رفتن چرا اینگونه می آیی.....
چرا ثلانه و آرام می آیی.......
من طناب بر گردن، بر جوخی دارم چرا اینگونه می آیی
چرا ای قاضی مرگ چرا ثلانه و آرام می آیی .......
مگر نشناختی ،ای قاضی مرا،.....
آرشم.....
جرمم مستی و حکمم،مرگ آن را تو می خوانی .......
چرا ثلانه وآرام می آیی.....
بکش دل را شهامت کن.....
مرا از غصه راحت کن .....
شدم بیگانه با هستی دگر نیست، حالی خوشتراز مستی....
شدم انگشت نمای خلق بیا ای مرگ در، آغوش این مستی....
نمیترسم من از اقرار این حرف، که شد جانم......
فدای دوست وعشق و مستی........
بیا ای قاضی مرگ،چرا ثلانه و آرام می آیی....